انتظار
چشمان سیاه مرطوبش را به افق دوخته بود. آدمهایی که از کنارش می گذشتند، غرش ترمز خودروها و حتی دست نوازشی که هر از چند گاهی پشت گردنش را می مالید توجهش را جلب نمی کرد. شاید میدانست که آمدن اتوبوس هم تغییر چندانی در زندگی کسالتبارش نمی داد ولی همچنان منتظر بود. همهی خاطراتش خلاصه می شد در انتظار برای اتقافات کوچکی که حالش از آنها به هم میخورد.
او یاد گرفته بود که هیچ صدایی از خود ایجاد نکند مگر برای هدایت و محافظت صاحبش. یاد گرفته بود که ساعتها یکجا آرام بنشیند. آموخته بود که در اسارت زندگی کند. آری اینها را یاد گرفته بود ولی اینک با تمام وجودش عجین بودند و نمی توانست طور دیگری رفتار کند.
ناگهان بوی خوشمزهای از سمت چپ آمد. گوشت گرم بود. به خوبی جهت بو را تشخیص میداد. حتی وقتی آن مرد غذایش را به سمت دهانش میبرد تغییر جهت بو را میفهمید. چشمان ملتمسش را به سوی او دوخت. نمیتوانست جلوی ترشح بزاغش را بگیرد. با زبان نازک و پهنش دور لبش را خشک کرد. خوب میدانست که قرار نیست از آن غذا به او بدهند. اصلا به خاطر همین غذای لعنتی بود که زندگیش به اینجا رسیده بود و مجبور بود هر دستوری را اجابت کند. ولی این تنها چیزی بود که از دنیای آزاد برایش مانده بود. هر وقت که میخواست بوهای مختلف را از دوردستها تشخیص میداد.
پاهایش گزگز میکرد. بلند شد و ایستاد. سرش را به پاهای صاحبش نزدیک کرد. دست مرد مثل همیشه کمی در موهای بلند پشتش و زیر گوشهایش پیچ و تاب خورد و دوباره بالا رفت. دقیقا هیچ احساسی از این نوازش نداشت ولی شاید به آن هم عادت کرده بود. شاید طلب کردن نوازش را هم به او یاد داده بودند.
صاحبش هیچ حرکتی نمیکرد و مستقیم ایستاده بود. مرد تنها موجود صبورتر از خودش بود که میشناخت. نمیدانست چرا باید همیشه همراه مرد باشد، فقط آموخته بود که جلوتر از او حرکت کند و در شرایط بخصوصی پارس کند.
اتوبوس آمد. با یک جهش به داخل پرید و ایستاد تا صاحبش هم سوار شود. انتظارش تمام شده بود ولی برای او که اوقات زندگیش در این انتظارها خلاصه میشد، این نمی توانست آخرینش باشد.
او یاد گرفته بود که هیچ صدایی از خود ایجاد نکند مگر برای هدایت و محافظت صاحبش. یاد گرفته بود که ساعتها یکجا آرام بنشیند. آموخته بود که در اسارت زندگی کند. آری اینها را یاد گرفته بود ولی اینک با تمام وجودش عجین بودند و نمی توانست طور دیگری رفتار کند.
ناگهان بوی خوشمزهای از سمت چپ آمد. گوشت گرم بود. به خوبی جهت بو را تشخیص میداد. حتی وقتی آن مرد غذایش را به سمت دهانش میبرد تغییر جهت بو را میفهمید. چشمان ملتمسش را به سوی او دوخت. نمیتوانست جلوی ترشح بزاغش را بگیرد. با زبان نازک و پهنش دور لبش را خشک کرد. خوب میدانست که قرار نیست از آن غذا به او بدهند. اصلا به خاطر همین غذای لعنتی بود که زندگیش به اینجا رسیده بود و مجبور بود هر دستوری را اجابت کند. ولی این تنها چیزی بود که از دنیای آزاد برایش مانده بود. هر وقت که میخواست بوهای مختلف را از دوردستها تشخیص میداد.
پاهایش گزگز میکرد. بلند شد و ایستاد. سرش را به پاهای صاحبش نزدیک کرد. دست مرد مثل همیشه کمی در موهای بلند پشتش و زیر گوشهایش پیچ و تاب خورد و دوباره بالا رفت. دقیقا هیچ احساسی از این نوازش نداشت ولی شاید به آن هم عادت کرده بود. شاید طلب کردن نوازش را هم به او یاد داده بودند.
صاحبش هیچ حرکتی نمیکرد و مستقیم ایستاده بود. مرد تنها موجود صبورتر از خودش بود که میشناخت. نمیدانست چرا باید همیشه همراه مرد باشد، فقط آموخته بود که جلوتر از او حرکت کند و در شرایط بخصوصی پارس کند.
اتوبوس آمد. با یک جهش به داخل پرید و ایستاد تا صاحبش هم سوار شود. انتظارش تمام شده بود ولی برای او که اوقات زندگیش در این انتظارها خلاصه میشد، این نمی توانست آخرینش باشد.