انتظار

چشمان سیاه مرطوبش را به افق دوخته بود. آدمهایی که از کنارش می گذشتند، غرش ترمز خودروها و حتی دست نوازشی که هر از چند گاهی پشت گردنش را می مالید توجهش را جلب نمی کرد. شاید می‌دانست که آمدن اتوبوس هم تغییر چندانی در زندگی کسالت‌بارش نمی داد ولی همچنان منتظر بود. همه‌ی خاطراتش خلاصه می شد در انتظار برای اتقافات کوچکی که حالش از آنها به هم می‌خورد.
او یاد گرفته بود که هیچ صدایی از خود ایجاد نکند مگر برای هدایت و محافظت صاحبش. یاد گرفته بود که ساعت‌ها یکجا آرام بنشیند. آموخته بود که در اسارت زندگی کند. آری اینها را یاد گرفته بود ولی اینک با تمام وجودش عجین بودند و نمی توانست طور دیگری رفتار کند.
ناگهان بوی خوشمزه‌ای از سمت چپ آمد. گوشت گرم بود. به خوبی جهت بو را تشخیص می‌داد. حتی وقتی آن مرد غذایش را به سمت دهانش می‌برد تغییر جهت بو را می‌فهمید. چشمان ملتمسش را به سوی او دوخت. نمی‌توانست جلوی ترشح بزاغش را بگیرد. با زبان نازک و پهنش دور لبش را خشک کرد. خوب می‌دانست که قرار نیست از آن غذا به او بدهند. اصلا به خاطر همین غذای لعنتی بود که زندگیش به اینجا رسیده بود و مجبور بود هر دستوری را اجابت کند. ولی این تنها چیزی بود که از دنیای آزاد برایش مانده بود. هر وقت که می‌خواست بوهای مختلف را از دوردست‌ها تشخیص می‌داد.
پاهایش گزگز می‌کرد. بلند شد و ایستاد. سرش را به پاهای صاحبش نزدیک کرد. دست مرد مثل همیشه کمی در موهای بلند پشتش و زیر گوش‌هایش پیچ و تاب خورد و دوباره بالا رفت. دقیقا هیچ احساسی از این نوازش نداشت ولی شاید به آن هم عادت کرده بود. شاید طلب کردن نوازش را هم به او یاد داده بودند.
صاحبش هیچ حرکتی نمی‌کرد و مستقیم ایستاده بود. مرد تنها موجود صبورتر از خودش بود که می‌شناخت. نمی‌دانست چرا باید همیشه همراه مرد باشد، فقط آموخته بود که جلوتر از او حرکت کند و در شرایط بخصوصی پارس کند.
اتوبوس آمد. با یک جهش به داخل پرید و ایستاد تا صاحبش هم سوار شود. انتظارش تمام شده بود ولی برای او که اوقات زندگیش در این انتظارها خلاصه می‌شد، این نمی توانست آخرینش باشد.

امام خواهی

مردم کشور من در کنار بسیاری خصوصیات منحصر به فرد و شگفت خود ویژگی جالبی دارند که شاید در سایر ملل دنیا هم وجود داشته باشد. نام این ویژگی را «امام خواهی» یا به قول یکی از دوستان «معصوم خواهی» می‌گذاریم. احتمالا تا اینجا متوجه شده‌اید که از چه صحبت می‌کنم! البته منظورم امامان مذهبی نیست.
برای ایرانیان پذیرفتنی نیست که شخصی در مسندی مهم یا جایگاه علمی یا دینی والا، دچار خطا و اشتباه شود. اگر خطایی از این گروه سر بزند دو رفتار متضاد در قبال آن دیده می‌شود: افرادی که نسبت به امام مورد نظر خود ارادت زیادی داشته و او را به نوعی الگوی زندگی خود می‌دانند، یا به هیچ وجه خطای او را نمی‌بینند و نمی‌پذیرند و آن خطا را از تاریخ حذف می‌کنند و یا به هر وسیله سعی در توجیه رفتار و خطای او برمی‌آیند و احتمالا رهنمودها و توجیهات امام هم کمک می‌کند. دیگرانی که در ارادت خود از درجات استواری کمتری برخوردارند شخصیت وی به کلی در نظرشان دگرگون می‌شود و از این پس همه‌ی عقاید، گفتارها و رفتارهای او نادرست خواهد بود. حتی اگر به آنها بگویید که در گذشته طرفدار او بوده‌اند یکسره انکار کرده و تضاد عمیق خود با وی را گوشزد می‌نمایند.
گویی ما نمی‌توانیم انسان‌هایی مانند خود خطاکار و متغییر را بپذیریم. نمی‌توانیم قبول کنیم که اولیای امور، مشاهیر علم و ادب و پیشوایان مذهبی هم انسانهایی هستند که باید در رفتار، گفتار و اعمال آنها خوچه‌چین باشیم و به انصاف نقدشان کنیم.
به نظر من یکی از دلایل برخی اقدامات عجیب و رفتارهای غیر دموکراتیک حکام را می توان در نتیجه‌ی وجود چنین نگرشی در جامعه جستجو کرد. مثلا اگر یک رهبر یا رئیس جمهور مردمی متوجه اشتباهی در سیاست‌های دولت خود شود و یا بخواهد تغییری در روش حکومت خود بدهد قادر نیست در فضای دموکراتیک آن را با مردم درمیان بگذارد چرا که مطمئن است به سرعت جایگاه خود را در میان مردم از دست خواهد داد. بنابراین یا به سیاست غلط خود ادامه می‌دهد و یا با انکار شعارها و برنامه های قبلی خود و ایجاد خفقان از ترس رسوایی سعی می‌کند اذهان عمومی را منحرف کند.
عصمت‌خواهی و وجود الگوهای ذهنی مبرا از خطا و به طور کلی دیدگاه ارزشی نسبت به عصمت اثرات دیگری هم دارد. در دانشگاه‌های ما استادان جرات اعتراف به اشتباهات آکادمیک خود را ندارند. ما حتی پیش خودمان به سختی به خطاهای خود اعتراف می کنیم. پزشکان ما اگر درمان اشتباهی انجام دهند، نه تنها اعتراف نمی‌کنند بلکه ممکن است با هزار توجیه به کار خود ادامه بدهند. ما انسانهای تک‌رویی هستیم و از اینکه اشتباهات و ضعف‌هایمان در کار گروهی نمایان شود هراس داریم و اشتباهات دیگران را هم نمی‌پذیریم. و بالاخره پیشوایان مذهبی و رهبران جوامع دینی اشتباهات فاحش خود را حکمت خداوند می‌دانند.
ریشه‌های این ویژگی را شاید بتوان در تعلیمات دینی چندصد ساله دنبال کرد. سالیان سال به ما تلقین شده است که رفتار فرد معصومی را که به کلی از خطا و اشتباه مبراست، الگوی زندگی خود شمریم. و همواره امام معصوم را معیار قضاوت خود قرار دهیم. مؤثرترین عامل در زندگی اجتماعی ما دین است که بر پایه‌ی جزم‌اندیشی، مطلق گرایی و الگوسازی استوار است. ما نیاموخته‌ایم که خطا بدون استثنا جزئی از وجود همه‌ی انسانها است و عصمت افسانه‌ای بیش نیست.

تاریکی

صدایی از دور می‌آید. برای من که در تاریکی قدم می‌زنم تنها امید است. شاید هم انگیزه‌ای واهی برای زنده بودن. هوا سنگین است و نفس کشیدن سخت. گاهی حس می‌کنم کسی به من نگاه می کند، ولی حرکت و پیچ و تابم به این طرف و آن طرف سودی ندارد. هیچ‌کس اینجا نیست. درواقع هیچ چیز اینجا نیست. بارها در جهات مختلف ساعت‌ها راه رفته‌ام ولی به هیچ‌چیز نمی‌رسم. در یک سیاهچال بی‌نهایت گرفتار شده‌ام.
نمی‌دانم چند روز است. روزها، ماه‌ها و شاید سالهاست که در اینجا گرفتارم. تنها جسم قابل لمس اینجا کف سرد و سخت است و هوایی سنگین. یکبار وقتی که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم به یک سو بدوم. دیوانه‌وار می‌دویدم. آنقدر که از فرط خستگی از حال رفتم. به هوش که آمدم انگار یک وجب هم حرکت نکرده بودم. وضعیتم هیچ تغییری نکرده بود. همین فضای تهی و تاریک.
سقف اینجا باید خیلی بلند باشد. یادم هست روز اولی که خودم را در اینجا یافتم، بعد از ساعت‌ها جستجو و ناکامی شروع به فریاد زدن کردم، به حدی که دیگر صدایم در نمی‌آمد. ولی حتی پژواک صدای خود را هم نشنیدم.
دیگر حتی به مرگ هم امیدی ندارم. قبلا به گرسنگی و تشنگی دل بسته بودم تا جانم را بگیرد ولی بیهوده بود. شاید از هوای اینجا باشد؛ هیچ‌گاه احساس گرسنگی و تشنگی نمی‌کنم.
اوایل وقتی از جستجو خسته می شدم می‌کوشیدم تا خود را با یادآوری خاطرات گذشته سرگرم کنم ولی حالا تصاویر ذهنیم هم خالی از رنگ و نور شده‌اند. نمی‌دانم اکنون در خوابم یا آن خاطرات خواب و رویا بوده و حالا بیدارم. این هردو با هم نمی‌تواند واقعیت داشته باشند.

کشور گل و بلبل

واقعا عجب عنوان بامسمایی، البته اگر قصد کنایه داشته باشید. نمی‌دانم آیا در هیچ‌کجای دیگر از این دنیا اینقدر بوی تعفن و کثافت به مشام می‌رسد؟ گاهی احساس می‌کنم وسط یک کاسه توالت زندگی می کنم. جایی که از عجین بودن با گند فضولات گریزی نیست. از همه چیز این مملکت بیزارم: حکومتش، شهرهایش، مردمش. تنها چیز قابل تحمل در این‌جا همان است که از گزند تعفن این ملت به دور بوده: طبیعت. مردمی که حماقت و دغل کاری مایه زندگی‌شان است. گویی به تمامه نابکارند. خرافات و دیگر کثافات مذهب از روح و جانشان زدودنی نیست. به هیچ‌وجه پذیرای تعقل و محبت نیستند. چون خوک هایی که در تعفن ناشی از خودشان غوطه‌ورند.
آری اینها اغنام‌الله‌اند. گوسفندهایی که سالهای دور آزادی را از یاد برده‌اند و نسل‌هاست که به چوپانان و سگان گله عادت کرده‌اند تا آنها را به رای خود به هرسو روان کنند. حیوانات اهلی هستند که هرازچندگاهی به آوای یک‌صدای بع بع، دل گله‌دار را از شمار بسیار خود شاد کرده و هویت گوسفند بودنشان را باز می‌یابند.
از این حکومت بیزارم نه به خاطر آنکه به من ستم کرده، از آن روی که عین نجاست است. اصلاح را در این سازو کار جایی نیست. مگر می‌شود یک توده‌ مدفوع را پاکیزه ساخت؟ باید از آن دوری کرد یا اگر توانش را داشت به اسبابی بدون لمس آن به جای تاریکی در کنار همتاهایش سوقش داد تا مگر تجزیه شده به طبیعت بازگردد.
دیگر از شنیدن افسانه‌ها خسته شده‌ام. باورم نمی‌شود که اینجا گلی و بلبلی مسکن داشته‌اند. پس این‌همه نازیبایی از کجا آمده؟ چرا باید وطنی که نامش برایم عزیزترین نام هاست این‌گونه باشد؟ به چه چیز زادگاهم می‌توانم افتخار کنم؟ شاید این یک انتظار نابجاست که تاریخ به من تحمیل کرده است. شاید سرزمین ایدآلم را تنها در دنیای ذهن باید بجویم.

رهایی

دیگر چیزی به رهاییم نمانده. رهایی از این فشار. رهایی از این همه بیگانگی. به قدری در این گرفتاری فرو رفته‌ام که زمان ورودم به این دنیای متحرک مملو از انسانهای ثابت و صامت را از یاد برده‌ام. چقدر من و این انسانهای دور و برم از هم دوریم درحالیکه این‌چنین به دست روزگار نزدیک یکدیگر قرار گرفته‌ایم.
دیگر قرار را فرصتی نیست. باید برای رهاییم کاری بکنم. اقدامی، حرکتی. هر قدم من در این برهه هرچند سخت و رنج‌اور است ولی می‌تواند در سرنوشتم، در رهایم مفید باشد. چطور این انسانها با صمت سکونشان مانع از حرکت من می‌شوند. ولی آنها مقصر نیستند. ما همگی در این مکان پرملال گرفتاریم. شاید زمان رهایی آنها هنوز نرسیده باشد. تنفس سخت‌تر می‌شود. دیگر جایی برای من نیست. این‌ها را ببین که چگونه به در و دیوار مصیبت خودآورده‌ی خود چنگ می‌زنند، گویی رستگاری را در تمسک به این سازه‌های موقتی جستجو می‌کنند.
در راهم گاه آسوده‌دلانی را می‌بینم که بی‌توجه به دیگرانِ در مشقت، به کار خود مشغولند. حتی حاضر نیستند سر بالا آورده نیم‌نگاهی به انسانهای دور و بر بیندازند، نکند چهره‌ی ملتمس آنها وادارشان کند لحظه‌ای در قرار و سکون خود تجدیدنظری بنمایند. اما من دیگر به موقعیت آنها هم غبطه نمی‌خورم. تنها هدفم اکنون حرکت در این دالان تنگ پرمانع است. رهاییم نزدیک است. من می‌دانم که دیگر چیزی نمانده.
باید اعلام کنم که می‌خواهم از این دنیا بروم: "آقا ایستگاه نگه دارید، من پیاده می‌شم!"

نوید

انتهای دریای دوستی ما به این نزدیکی نیست. اگر بی وفا بودم و در نظر، نگران یادت ننمودم، حالا به حقیقت می‌گویم که یک بار دیگر شنیدن صدای آرامش‌بخشت را به دنیایی ندهم.
نوید عزیزم تو همیشه در دلمان بذر امید و شور و شوق می‌کاشتی، حال یک‌بار دیگر صدای اسمت باش و نوید سلامتت را به دل‌های پرغممان بپاش. شاید دیگر نمی‌خواهی به میان ما بازگردی. شاید از خودخواهی ماست که از تو می‌خواهیم با وجود احتمال بسیاری از مشکلات جسمی و روحی، دست از زندگی نشویی. نمی‌دانم با این احساسات متضاد چه کنم. از یک سو قبول از دست دادن یکی از بهترین دوستانم خارج از باور و بس دشوار است و از سوی دیگر تصور پیکر ناتوان تو مجبور به حمل بار زنده بودن، زجری است دیگر. باری که در سلامت کامل بسی سنگین می نماید.
کاش این حادثه هیچ‌گاه روی نداده بود. کاش بیشتر احتیاط کرده بودی. کاش می‌شد در این حالت صمت و سکون که در دنیای بین مرگ و زندگی، در کما بسر می‌بری ارتباطی بین ما باقی بود تا این احساس بی‌رحم حسرت و دریغ را تسکین می‌دادم. چرا ما این گونه‌ایم؟ ارزش یکدیگر را تا زمانی که به چنین ورطه‌ای نیفتاده ایم نیکو نمی‌شناسیم. چقدر افسوس تمام روزهایی را می‌خورم که می‌توانستم از مصاحبت تو لذت ببرم ولی در هزارتوی این دنیا به اموری مشغول بودم که اکنون در خیالم خالی از ارزشند.
ما هنوز امیدواریم ولی امید ما را چه حاصل است اگر تو به بازگشت علاقه‌ای نداشته باشی. نوید من، هنوز زیبایی‌های بسیاری در این دنیا منتظر نوازش نگاه توست. هنوز دشت‌های بکر رمز و راز تشنه‌‌ی گام‌های اسب سرکش اندیشه‌‌ی توست. هنوز دل افسرده‌ی من گوش به زنگ است تا کی آوای محبت‌آمیز تو از آن سوی آب‌ها به او امید و نیرو ببخشد. تو به من قول داده بودی که باز هم یک جایی در همین دنیا یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد و من هنوز منتظر آن لحظه هستم.
نوید، تو ای خوب‌ترین به میان ما بازگرد.

خدا و انسان (۱)‏

یک دفتر یادداشت قدیمی دارم که یه زمانی همه چیز توش می نوشتم. دیروز که پیداش کردم و یه ورقی زدم چندتا یادداشت جالب پیدا کردم. به نظر میرسه قدیما بهتر از الان می نوشتم. تصمیم گرفتم دوباره راجع به این موضوعات کمی تحقیق کنم و بازهم بنویسم. برای شروع همون یادداشت قدیمی رو اینجا می‌ذارم.

نوشتاری در باب مذهب: خدا و انسان
خدا به عنوان یک مفهوم بنیادی در اکثر مذاهب، با وجود اینکه اصالت خود را از دست داده و کارکردهای اولیه را برای بشر امروز ندارد، همچنان در مجموعه قوی‌ترین باورهای انسانی جای می‌گیرد. جایگاه فلسفی خدا در نظام‌های دینی مدرن تعالی (یا تدنی) یافته و از یک عامل فعال و مؤثر در حوادث قابل مشاهده به مفهومی فراگیر که فضاهای خالی فلسفی و بینهایت‌های کلامی را پر می‌کند، تبدیل گشته. برای بشر مدرن سخت است که یک عامل غیرمحسوس را برای رویدادهایی که مشاهده می‌کند در نظر بگیرد. ولی هنوز در اغلب نظام های فلسفیِ مبتنی بر مشاهدات علوم تجربی و یا حتی آنهایی بر ملاحظات کاملا تجریدی تکیه دارند، فضاهای تاریکی وجود دارد که با تصور حضور یک خدا - هرچند به صورت ساده‌سازی شده - قابل تفسیر هستند.
از طرفی نیاز معنوی به اعتقاد وجود خدا همچنان در اکثر مردمی که به نوعی تجربه‌ی مذهب را داشته‌اند، وجود دارد. قدرت لایزالی که می‌توان به اتکا کرد، از او کمک خواست، به درگاهش دعا کرد و حتی علت ناکامی‌ها و بدبختی های خود را حکمت او دانست. البته به طور دقیق نمی توان بررسی کرد که آیا این احساس نیاز اکتسابی بوده یا در ذات انسان وجود داشته است. چراکه تقریبا همه‌ی اقوام بشر قرن‌هاست که انواع مذاهب خدامحور را پذیرفته‌اند و اعتقادات خود را از آغازین سالهای تولد به کودکان خود تلقین کرده و آنها را مجبور به پرستش خدایان خود و گردن نهادن به تعلیمات و احکام مذهبی نموده‌اند. به این ترتیب دور از ذهن نیست که تمایلات ماوراء طبیعی مذهبی را در تاثیر گذراندن دوران کودکی در یک جامعه مذهبی جستجو کرد. فردی که سالهل با تصور حضور یک قدرت بی‌نهایت ماورائی زندگی کرده، نمی‌تواند بپذیرد که راز ونیازها و اعمال مذهبی او در نهایت آنها چیزی جز مجموعه‌ای از القائات ذهنی و تقویت علقه‌های احساسی تلقینی یا خودایجاد، نبوده است.
آیا این زمینه معنوی اعتقاد به خدا مضر است؟ خیر. یک چنین پشتوانه معنوی باعث می‌شود انسان آرامش یافته در رویارویی با رنج‌ها و غم ها و ناکامی‌های زندگی تحمل فراوان به خرج دهد. او همیشه جواب ساده‌ای برای سؤالات بی‌شماری که با آنها مواجه می‌شود دارد: حکمت خدا این‌‌چنین بوده. و به سادگی رنج‌های خود را به تقاص گناهانش و یا امتحانات الهی مربوط می‌داند و در نهایت به آرامش ذهنی می‌رسد. چرا که خدا همیشه در کنارش است و او را به سوی خود راهنمایی کرده به زندگیش معنا می‌بخشد.
ولی باید قبول کرد که این نگرش برای یک ذهن ریاضی‌تر پذیرفتنی نیست و به جای حقیقت بدیهی به صورت یک ساده‌سازی بچه‌گانه جلوه می‌کند. ... افراد باورمند به چنین نظامی در جهان هستی حق ندارند و نباید آن را به کودکان خود القا کنند و امکان آزاداندیشی در این زمینه را از انها بگیرند. باید قبول کنند که این تنها شکل پذیرفتنی توجیه وقابع و تنها راه آرامش نیست.
...

سرآغاز

بالاخره نوشتن در یک وب‌لاگ را شروع کردم. نمی‌دانم چقدر خواهم نوشت ولی همین‌قدر می دانم که هنوز نوشتن را دوست دارم. البته اصلا خوب نمی نویسم. شاید فقط خودم خواننده‌ی مطالبم باشم! زیاد هم مهم نیست به هرحال آنچه به من برمی‌گردد نوشتن است نه خوانده شدن!
نوشتن ساده‌ترین نوع خلق است که هرکسی به آن تواناست و خلق کردن برای بشر بسیار ارزشمند است. به نظر من زندگی در این دنیا به سه چیز می‌ارزد: یادگیری، خلاقیت و محبت. لذت حاصل از این سه ناب‌ترین احساسات و تجربیات انسانی و قوی‌ترین انگیزه‌ها برای زندگی است.
اینکه درباره‌ی چه چیزهایی می خواهم بنویسم برای خودم هم معلوم نیست. شاید همه چیز. بله همین الان تصمیم گرفتم که چارچوب خاصی را برای نوشتن در اینجا درنظر نگیرم. حتی سبک مشخصی را هم دنبال نخواهم کرد. این‌طور راحت‌تر می‌توان نوشت. ولی فکر می کنم عمده مطالبم راجع به فلسفه، ادبیات، سینما، سیاست، مردم و مذهب باشد. البته منظورم از مذهب بیان آموزه‌های یک دین خاص و یا تبلیغ نیست. بلکه مذهب به عنوان یک عامل کهن، مؤثر و مرموز در زندگی بشر، مد نظرم است.
اگر خواننده‌ی مطالبم بودید مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید. هرچند انتظار ندارم افراد زیادی به اینجا سربزنند چرا که اینجا برای خود من بیشتر محل تمرین فکر کردن و نوشتن است تا ابراز آنها.
پیروز باشید